
بخش نخست: بیداری کوه
بشنو—
پیش از آنکه تاریخ نوشته شود،
پیش از آنکه نامها بر زبانها جاری شوند،
زاگرس ایستاده بود؛
ستونی از سنگ و نور
میان زمین و آسمان.
نه فقط کوه—
که کتابی از سکوت.
در هر چینِ صخرههایش
آیهای پنهان است،
در هر درهاش
ذکری جاری،
و در هر قلهاش
دستی که به سوی خدا بالا رفته است.
ای زاگرس—
ای ستونِ ستبرِ جهان،
ای شانههای کهنِ زمین،
تو نه فقط رشتهای از کوهها،
که *راهی از خاک تا نور*ی.
بر دامنههایت
زمان آرامتر میگذرد؛
بادها
به زبانِ کهن سخن میگویند،
و آبها
چونان پیامبرانِ کوچک
از دلِ سنگ برمیخیزند.
از برفهای دِنا
تا سپیدیِ زردکوه،
از شیارهای آسماری
تا گردنههای کهکیلویه و بویراحمد،
از دامنههای لرستان
تا کوههای کردستان و لکستان،
یک آواز جاری است—
آوازِ کوه.
-
نیایش آب و نور
ای آبِ نخستین،
ای رگِ روشنِ زمین،
از برفهای دنا تا چشمههای زردکوه
در تو صدای آفرینش جاری است.
تو میدوی
چون دعایی که از دل سنگ برخاسته باشد،
تو میدرخشی
چون آینهای که نور خدا را در آغوش گرفته باشد.
ای آب،
ای زادهٔ برف و خورشید،
در هر موجِ تو
نفس زندگی میتپد.
و ای نور—
ای شعلهٔ آرام آسمان،
که بر شانههای زاگرس مینشینی
و قلهها را به تاجی از آتش زرین بدل میکنی.
نور زاگرس
نه فقط روشنایی کوه،
که روشنایی دلهاست؛
نوری که بر چوقای بختیاری میتابد
و خطوط سیاه و سپیدش را
چون سرودی از روز و شب
در باد میرقصاند.
---
نیایش بلوط
ای درخت بلوط،
ای پیر هزارساله دامنهها،
ای که ریشههایت
در حافظه خاک فرو رفتهاند.
تو نگهبان کوهستانی؛
سایهات پناه رهگذران،
و برگهایت
نجوای آرام باد.
در هر شاخه تو
قصهای از کوچ خوابیده است،
و در هر برگت
قطرهای از نور.
وقتی باد از میان تو میگذرد
گویی زاگرس
با صدایی آرام
نیایش میکند.
---
بیداری مردمان کوه
و آنگاه—
در دامنهها
مردمانی برمیخیزند.
لر،
بختیاری،
بویراحمدی،
کهگیلویهای،
کرد،
لک،
و آذریهای کوهستان همدان—
فرزندان یک رشتهٔ سنگ.
آنان
در کتابها زاده نشدند؛
در راهها زاده شدند.
راههایی که
از برف میگذرد،
از سنگ بالا میرود،
و در دل انسان
صبری به بلندای کوه مینشاند.
کوچ برای آنان
فقط حرکت نیست—
ذکر است.
هر گام
یک «یا حق» است.
هر گردنه
یک آزمون روح.
چوقا بر تن،
کلاه نمدی بر سر،
و نگاه در افق.
گویی انسان
در این کوهستان
دوباره آفریده میشود.
---
موسیقی که از کوه برمیخیزد
و ناگهان—
در دل غروب
صدای سرنا برمیخیزد.
صدایی که نه فقط نغمه است
بلکه گریهٔ کوه است.
دهل میتپد
چون قلب زمین.
سرنا مینالد
چون باد در درهها.
و مردمان
دست در دست
به رقص درمیآیند.
رقصی که
نه فقط شادی،
که مکاشفه است.
در آن رقص
انسان
به یاد میآورد
که از خاک آمده
اما رو به نور دارد.
و اشکها
بر گونهها جاری میشود—
نه اشک اندوه
که اشک شوق.
اشکی که از ژرفای جان برمیآید
وقتی انسان
در میان کوه و موسیقی
خدا را نزدیکتر حس میکند.
---
و چنین آغاز میشود
سرود بزرگ زاگرس—
سرودی که
کوه میخواند،
آب ادامه میدهد،
باد تکرار میکند،
و انسان
با رقص و مویه
آن را کامل میکند.
بخش دوم: رقصِ کوه، مستیِ نور، مویهٔ ابدیت
نوشته مجید رضابالا
و اکنون—
شب
بر دامنههای زاگرس فرود آمده است.
اما این
تاریکی نیست؛
پردهایست از نیلِ راز
که آسمان را به کوه نزدیکتر میکند.
ستارگان
بر شانههای دنا نشستهاند،
و ماه
چون چراغِ کاروانی گمشده
بر زردکوه میتابد.
درهها آراماند—
اما این آرامش
پیش از طوفانِ شوق است.
ناگهان—
دهل میتپد.
تُم—
تُم—
تُم—
چون قلبِ نخستینِ جهان.
و سرنا
از ژرفای جانِ کوه
فریادی میکشد
که نه از گلوی انسان،
که از سینهٔ خودِ زاگرس برمیآید.
هاااای—
و مردمان
از سیاهچادرها بیرون میآیند.
پیران
با چشمانی که هزار کوچ را دیدهاند،
زنان
با لباسهایی چون باغهای در حرکت،
کودکان
چون جرقههای نور در باد،
و مردان
با قامتهایی که انگار
از خودِ کوه تراشیده شدهاند.
آنگاه
دستها در هم گره میخورد.
حلقهٔ رقص شکل میگیرد.
و زمین
آهسته
شروع به چرخیدن میکند.
---
رقصِ ایل؛ سلوکِ آتش و اشک
این فقط رقص نیست.
ذکر است.
ذکری که با پا گفته میشود،
با شانه ادامه مییابد،
و با اشک کامل میشود.
هر گام
ضربهای بر فراموشی است.
هر چرخش
شکستنِ دیوارِ میانِ خاک و افلاک.
دهل میگوید:
«بکوب—
که هنوز زندهای.»
و سرنا میگوید:
«بگری—
که هنوز دلت به نور راه دارد.»
و مردمان
میرقصند.
چنان میرقصند
که گویی
رستم و آرش و زال
در خونشان بیدار شدهاند.
چنان میگریند
که گویی
تمام رودهای زاگرس
از چشمهایشان جاری است.
اینجا
گریه ضعف نیست.
وفورِ جان است.
سرریزِ روح است
وقتی انسان
دیگر تابِ حضورِ اینهمه شکوه را ندارد.
---
دنا؛ چشم نور
ای دنا—
ای دُردانهٔ سپیدِ خدا،
ای دندانِ روشنِ زمین
که در دهانِ آسمان میدرخشی.
تو فقط کوه نیستی؛
ستونِ مکاشفهای.
برف بر تاجت
چون دستارِ پیرانِ راز نشسته،
و باد
در شیارهایت
چون درویشی بیقرار میچرخد.
هر که به دامنههایت نزدیک شود
چیزی را فراموش میکند—
نامِ خویش را،
رنجِ خویش را،
و حتی مرزِ میانِ خویش و جهان را.
زیرا در حضورِ تو
انسان
اندکاندک
به نور بدل میشود.
---
زردکوه؛ پیرِ سپیدِ ابدیت
و تو—
ای زردکوه.
ای سپیدتر از هر نام.
ای که بر شانههایت
رودها متولد میشوند.
کارون
از خوابِ برفیِ تو بیدار میشود،
کوهرنگ
از سینهٔ یخزدهٔ تو میجوشد،
و زایندهرود
ذکرگویان
از دامنههایت پایین میرود.
تو زُهدِ ایستادهای.
کوهِ نماز.
کوهی که هزار سال
در سجده مانده است.
و هر سپیدهدم
خورشید
پیش از تابیدن بر جهان
بر پیشانی تو بوسه میزند.
---
مردمانِ کوه؛ فرزندانِ باد و بلوط
ای بختیاری—
ای لر—
ای کرد—
ای لک—
ای بویراحمدی و کهگیلویهای—
ای آذریِ کوهستانِ همدان—
شما
فرزندانِ بادید.
در رگهایتان
آوازِ رود جاریست،
و در استخوانهایتان
صلابتِ سنگ.
شما
زندگی را در دشتِ آسان نیاموختید.
از شیب بالا رفتید،
از برف گذشتید،
و نان را
از دستهای ترکخوردهٔ کار گرفتید.
اما دلهایتان—
آه، دلهایتان—
هنوز
به نرمیِ چشمههای بهار است.
---
## مستیِ کوه
و اکنون—
مستی آغاز میشود.
اما نه مستیِ شراب.
مستیِ حضور.
مستیِ آن لحظه
که دهل چنان میکوبد
که استخوانها میلرزند،
و سرنا چنان میگرید
که آسمان طاقت نمیآورد.
مردان
جامه میدرند.
زنان
اشکریزان
میچرخند.
پیران
زیر لب ذکر میگویند.
و کودکان
در نورِ آتش
چون فرشتگانِ کوچک میدوند.
کسی دیگر
خودش نیست.
همه
جزئی از کوه شدهاند.
جزئی از آواز.
جزئی از خدا.
---
مویهٔ زاگرس
و آنگاه—
در میانهٔ رقص
ناگهان
مویه برمیخیزد.
آوازی شکسته،
کهن،
پر از نامهای از دسترفته.
مادرانِ کوچ،
جوانانِ جنگ،
پیرانِ ایل،
و عاشقانی که در گردنهها جا ماندهاند.
سرنا میگرید.
بلوطها سر خم میکنند.
و حتی ستارگان
خاموشتر میشوند.
گویی خودِ زاگرس
برای تمام قرنهایی که گذشتهاند
اشک میریزد.
اما این اندوه
تاریک نیست.
اندوهیست
که در ژرفای خود
نور دارد.
چون انسان
وقتی حقیقتاً میگرید
به خدا نزدیکتر میشود.
---
پس بکوب ای دهل—
چنان که کوه بیدار شود.
بخوان ای سرنا—
چنان که ارواحِ نیاکان
از درهها برخیزند.
و برقصید—
ای مردمانِ زاگرس—
چنان که زمین
برای لحظهای
فراموش کند
که سنگ است
و خیال کند
که نور است.
بخش سوم: تنبورِ آفرینش، مویهٔ رود، و رقصِ سنگ
نوشته مجید رضابالا
بشنو—
هنوز
هیچگاه رازِ زاگرس گفته نشود
در این کوهستان
حقیقت
فقط در سنگ و برف نیست؛
در صداست.
در آوازی که شبانه
از دورترین درهها برمیخیزد،
در زخمهای که بر سیمِ تنبور مینشیند،
و در مویهای
که دلِ انسان را
چون شاخهای نازک
در باد میلرزاند.
زاگرس
پیش از آنکه دیده شود
شنیده میشود.
---
تنبور؛ سازی که با نور سخن میگوید
در قله های خاموشِ یارسان،
آنجا که چراغها
همان ستارگان کوچک فروزان اند،
روحی آرام
تنبور را بر زانو میگذارد.
و جهان
نفسش را حبس میکند.
زخمه فرود میآید—
نه بر سیم،
که بر روحِ آدمی.
ناگهان
دیوارها دور میشوند،
زمان آرام میگیرد،
و انسان حس میکند
که چیزی از آسمان
در رگهایش جاری شده است.
تنبور
فقط ساز نیست.
نردبانیست از صوت
میان خاک و معنا.
هر مقامش
دریست به جهانی پنهان،
و هر ارتعاشش
چون موجیست که از آغازِ آفرینش
هنوز در هستی میپیچد.
در آن لحظه
سنگ هم گوش میدهد.
آب از حرکت میایستد.
و کوه
اندکی نرمتر میشود.
---
ترانهٔ کردی؛ آتشی در باد
و از دور—
صدایی برمیخیزد.
ترانهای کردی.
نه کاملاً شاد،
نه کاملاً غمگین.
چیزی میانِ آتش و اشک.
چیزی
که فقط مردمانِ کوه
رازِ آن را میدانند.
آواز
بر دامنهها میچرخد،
از بلوطها عبور میکند،
بر آب میلغزد،
و به قلبها میرسد.
در آن صدا
عشق هست،
غربت هست،
کوچ هست،
و امیدی که حتی زمستان هم
توانِ خاموش کردنش را ندارد.
صدای خواننده
چنان بالا میرود
که گویی میخواهد
ابرها را بشکافد.
و آنگاه
آرام میشکند—
چون دلی
که زیادی دوست داشته است.
---
موره؛ گریهٔ باشکوهِ کوهستان
اما آه—
مورهٔ کردی.
آن زخمِ آوازینِ زاگرس.
وقتی موره آغاز میشود
حتی باد
آهستهتر میوزد.
صدا
از اعماق سینه برمیآید،
از جایی قدیمیتر از زبان.
گویی هزار سال اندوه
راهی برای سخن گفتن یافته باشد.
در موره
مادرانِ داغدیده حضور دارند،
عاشقانِ چشمانتظار،
جوانانِ از دسترفته،
و ایلهایی که در مهِ تاریخ
آرامآرام دور شدهاند.
اما شگفتا—
این اندوه
انسان را نمیشکند.
بلندش میکند.
زیرا موره
هنرِ تبدیلِ رنج به شکوه است.
---
مویهٔ بختیاری؛ رودِ زخمیِ نور
و در جنوبِ کوهستان
مویهٔ بختیاری برمیخیزد.
آوازی که
کارون را به گریه میاندازد.
زنی
در کنارِ آتش نشسته است.
چشمانش
پر از راههای دور.
و صدایش—
آه صدایش—
چنان میلرزد
که انگار خودِ زمین
در حال سخن گفتن است.
او فقط برای انسانها نمیخواند؛
برای اسبانِ خسته،
برای سیاهچادرهای خاموش،
برای گردنههایی که نامِ رفتگان را حفظ کردهاند.
در مویهٔ او
عشق
همیشه اندکی زخمیست.
و شادی
همیشه
سایهای از اندوه را با خود دارد.
زیرا مردمانِ زاگرس
میدانند:
هر زیباییِ عمیق
اندکی غمگین است.
---
کمانچهٔ لری؛ صدای ترکِ قلبِ جهان
و آنگاه—
کمانچه آغاز میشود.
آرشه
بر سیم میلغزد
چنان که گویی
کسی آرام
بر زخمِ جهان دست میکشد.
صدای کمانچه
پیچ میخورد،
بالا میرود،
میشکند،
باز برمیگردد—
مثل رود.
مثل باد.
مثل عشق.
در آن صدا
چیزی هست
که انسان نمیتواند توضیحش دهد.
حسی
میانِ اشتیاق و سوگواری.
میانِ وصال و دوری.
گویی روح
میخواهد از تن بیرون بیاید
اما هنوز
دلش به جهان بسته است.
---
رازِ رودها
ای رودهای زاگرس—
ای کارون،
ای کرخه،
ای سیمره،
ای زایندهرود،
ای کشکان و گاماسیاب—
شما فقط آب نیستید.
رازهای جاریِ هستیاید.
از دلِ سنگ زاده میشوید
اما نرمترین آواز جهان را میخوانید.
چگونه است
که سنگ
چنین رویای روانی در سر دارد؟
شاید
زیرا کوه نیز
در ژرفای خویش
عاشق است.
آبهای زاگرس
همهچیز را به یاد دارند:
نامِ کوچندگان،
ردِ اسبان،
اشکِ زنان،
خونِ جنگاوران،
و بوسههای پنهانیِ عاشقان
در سایهٔ بلوطها.
رودها
حافظهٔ جاریِ کوهستاناند.
---
عشقی که سنگ را به رقص میآورد
و اکنون—
همهچیز یکی میشود:
تنبور،
سرنا،
موره،
کمانچه،
مویه،
دهل،
آب،
آتش،
اشک،
رقص.
و در میانهٔ این طوفانِ رازآلود
عشق متولد میشود.
نه عشقِ کوچکِ انسانی فقط—
عشقِ بزرگِ هستی.
عشقی
که رود را جاری میکند،
درخت را سبز میکند،
و انسان را وامیدارد
در برابرِ عظمتِ جهان
بگرید و برقصد.
در آن لحظه
حتی سنگ
دیگر سنگ نیست.
کوه
نفس میکشد.
بلوط
ذکر میگوید.
رود
میخواند.
و انسان
چنان در نورِ موسیقی حل میشود
که گویی
تمام جهان
تبدیل به یک قلب شده است.
قلبی عظیم
که در سینهٔ زاگرس
میتپد.